خم زلف تو
خم زلف تو دام کفر و دین است زکارستان او یک شمه این است
جمالت معجز حسن است لیکن حدیث غمزه ات سحر مبین است
زچشم شوخ تو جان کی توان برد که دایم با کمان اندر کمین است
بر آن چشم سیه صد آفرین باد که در عاشق کشی سحرآفرین است
بیت هایی از حافظ که حرف دل خیلی از آدم هاست
خم زلف تو دام کفر و دین است زکارستان او یک شمه این است
جمالت معجز حسن است لیکن حدیث غمزه ات سحر مبین است
زچشم شوخ تو جان کی توان برد که دایم با کمان اندر کمین است
بر آن چشم سیه صد آفرین باد که در عاشق کشی سحرآفرین است
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست
می بده تا دهمت آگهی از سر قضا که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست
من گدا و تمنای وصل او هیهات مگر به خواب ببینم خیال منظر دوست
دل صنوبریم همچو بید لرزان است ز حسرت قد و بالای چون صنوبر دوست
اگرچه دوست به چیزی نمی خرد ما را به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست
صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست بیار نفخه ای از گیسوی معنبر دوست
به جان او که به شکرانه جان برافشانم اگر به سوی من آری پیامی از بر دوست
وگر چنانچه در آن حضرتت نباشد بار برای دیده بیاور غباری از در دوست
یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد
آن جوانبخت که می زد رقم خیر و قبول بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد
به حسن و خلق و وفا کسی به یار ما نرسد تو را در این سخن انکار کار ما نرسد
اگرچه حسن فروشان به جلوه آمده اند کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد
یارم چو قدح به دست گیرد بازار بتان شکست گیرد
در پاش فتاده ام به زاری آیا بود آن که دست گیرد
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
دلم جز مهر مه رویان طریقی برنمی گیرد ز هر در می دهم پندش ولیکن در نمی گیرد
خدا را ای نصیحت گو حدیث ساغر و می گو که نقشی در خیال ما از این خوش تر نمی گیرد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد
حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند
بر نیامد از تمنای لبت کامم هنوز بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز
روز اول رفت دینم در سر زلفین تو تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز
درد عشقی کشیده ام که نپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار دلبری برگزیده ام که مپرس
ای لعل لبت به دلنوازی مشهور چشم سیهت به ترکتازی مشهور
با زلف تو قصه ایست مشکل ما را همچون شب یلدا به درازی مشهور
چو بر شکست صبا زلف عنبرافشانش به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش
کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم که دل چه می کشد از روزگار هجرانش
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
صفای خلوت خاطر از آن شمع چو گل جویم فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
فاش می گویم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق که در این دامگه حادثه چون افتادم
صدنامه فرستادم و آن شاه سواران پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد